|
خاطرات و مخاطرات
|

یه مدتیه یکی از قطعه های کاست قلندروار افتخاری بد جوری منو به هم ریخته نمی دونم اونو
گوش دادید یا نه. من این کاست رو خیلی دوستدارم هر موقع که گوش می دم برام تازگی داره
من به طور میانگین هفته ایی یه کاست گوش میدم ولی این یکی بد جوری تو حالم زده . اولش
مثل همه کاستهایی که تهیه کرده بودم فقط گوش می دادم. ما جرا از اینجا شروع شد که با
سید تازه کارتهای خبرنگاریمنو گرفته بودیمو جاده رو می کوبیدیم وبه صدای دهن دره
خطهای خسته از بار این همه مسافر که با رد شدن هر ماشینی دهن دره بلندی می کردندرو
می فهمیدیمو یکی پس از دیگری رد می کردیم وتو فکر فردا بودیم. اخه فردا بعد از ظهر
عازم بودیم اما هیچی تو چنته نداشتیم. بین منو سید تنها سکوت بود و سکوت و صدای
قلندر وارو قطرهای اشک شوق که اروم اروم لای انبوه ریشهامون گم می شد ترس ودلهره از
نرسیدن و لیاقت نداشتن. دست خالی بودنو رفتن به مهمانی عرش خدا توی دهه اول محرم اونم
تو کربلا. دیدم واقعا این شعر با اون اواززیبا چقدر زبان حال امثال منه که خودشونو به
عاشقی زدن بیشتر معطل نشید اینم این شعر زیبا اما با کاستش محشره
پیش ان سلسله مو مشت ما وا شده بود
وسط این همه کوه تیشه رسوا شده بود
همه در ساحل عشق تشنه لب می رقصیدند
روح مرموز عطش همچو دریا شده بود
بازغوغا شده بود بازغوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود
بازغوغا شده بود بازغوغا شده بود
گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست
یک بغل مستی نوش قسمت ما شده بود
دیدم اهریمن شب درشب کشتن خویش
انقدر می زده بود تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش پیروهن پاره کنم
یوسف ازفرط جنون چون ذلیخا شده بود
بازغوغا شده بود بازغوغا شده بود