تبليغاتX
خط فرضی
خاطرات و مخاطرات

 

وقتي  زنگ  زدم ، مثل  در بهشت  كه  مي گن  صداي  يا  علي  ازون  مياد، صداي  يا عليش  بلند شد

 

صداي  مهربوني  از پشت  ايفون  گفت : كيه، با خوشحالي  گفتم  منم  اقا جون ،  به شوخي  گفت بازم تو،

 

در با صداي قيژي باز شد،  نسيم خوشي به صورتم خورد كه راستي راستي مستم كرد، هر وقت ميام اينجا

 

خيلي يادتون مي كنم،  كفم بريد، دوباره اقا جون منو راه داده بود،  عين بهشت بود،  از خوشحالي سه تا پله

 

خشتي رو يكي كردم و پريدم پايين، البته حواسم بود كه اقا جون منو نبينه،  انگار تازه به خشتيهاي حياط و

 

باغچه ها اب داده بود ، يه هو پام ليز خورد،  دستمو گرفتم به درخت تا خودمو كنترل كنم  يه گل

 

خوشگل كه به درخت  تكيه داده بود و ورو ورو داشت به غروب خورشيد نگاه مي كرد و تو حال خودش بود

 

و معلوم بود از سبك بازي من اصلا  خوشش نيومده يه تيغ فرو كرد كف دستم تا ديگه از اين غلطا  بسرم

 

نزنه، حوسم به دستم بود و اوخ اوخ مي كردم، به كل حواسم از در وديوار گل سبزه پرت شد ه بود حالا به

 

تخت تك نفر اخر حياط كه معمولا اقا جون روزا، هوا كه خنك مي شه بساط چايي و غليون رو پهن مي كنه و

 

شبا هم جاي خوابشه رسيدم،  نشستم روي تخت، داشتم با دستم ور مي رفتم  كه اقا جون با سيني چايي

 

جلوم ظا هر شد، با كنايه گفت: بازم كه سر به هوايي، چشمت چيزي نشد، به دستم نگاهي كردم و گفتم نه اقا

 

جون دستم چيز ي نشده، لبخندي زدو گفت چند دفعه بهت گفتم مواظب  باش ، بن كل ضايع شده بودم انگار

 

منو از پشت پنجره ديده بود ؛اقا جون نگاهي دقيق به سر تا پاي  من كرد(از اون نگاها) سريع خودمو جمع

 

وجور كردم ، سيني چايي رو گذاشت وسط و نشست اون ور تخت معلوم بود حالش خوبه، گفت: داشتي

 

ميومدي حاج ممد نونوا پخت مي كرد، گفتم: اره اقا جون گفت:نون بهت نداد با خودت بياري ،از جام بلند شدم

 

كه  برم  اشاره  كرد  كه  بشين  منم  فوري  نشستم  ساعت  بغليش  رو  در اورد و گفت:  مي خوام  يه

 

چيزي برات تعريف كنم بعدش برو ، شايد هم تا اون موقع خودش نونو بياره در خونه،  در حالي كه داشت به

 

صفحه ساعت نگاه مي كرد يه دونه قند بر داشت و انداخت بالا با  يه فورت نصف چايي رو كشيد  بالا وگفت :

 

توي قديما وقتي خري (دور از محضر شما  ) پير  مي شد، صاحبش اونو توي بيابان رها مي كرد تا خوراك

 

درندگان بيابان بشه....خسته شدين بقيه اش بمونه برا بعد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:14  توسط حسین نطنزی  |