تبليغاتX
خط فرضی
خاطرات و مخاطرات

 

 

وقتي پدران من در اين شهر(سرخه) ساكن شدند نسل به نسل به وعظ و خطابه  و به اموزش وپرورش

 

كودكان و نو جوانان در  مكتب خانه پرداختند . پدر پشت پدر  به ملا معروف بودند. ملا علي. ملا زين

 

العابدين. ملا ابراهيم و... كه  در كنار تدريس به   كشاورزي  نيز مبادرت مي ورزيد ند. در زماني كه سواد

 

داشتن هيچ سود وبرتري  براي مردم فقير ان زما ن محسوب نمي شد   اداري مكتب خانه امري دشوار

 

مينمود لذ انان مجبور بودند از طريق  كشاورزي هم امرارمعاش كنند  .

 

پدر بزرگ ما زين العابدين از نوجواني به همراه برادر بزرگ خود به امور مختلفي چون مرثيه خواني  قران

 

خواني  شعر در رساي اهل بيت عليه السلام وسحر خواني  معروف بود.

 

كودكي ونوجواني خيلي سختي را پشت سر گذاشت. برادر  او ملا علي كور بود اما حافظه قويي داشت  كه

 

زبانزد خاص و عام بود .اشعاربسيار  بلندي كه گاها به200 بيت مي رسيد را  به كمك حافظه قوي خود  

 

حفظ واجرا مي كرد.

 

... و بلا خره در شبي تاريك ناگهان صداي درب منزل زين العابدين به صدا در امد   و خبر مرگ ملا علي به

 

او داده شد.زين العابدين كمرش خم شد.  از او نقل شده است كه وقتي خبر در گذشت برادرش  را به او

 

دادند گفته بود كمرم خم شد و  از انجا بود كه پي به راز فرمايش  حضرت امام حسين عليه السلام  در

 

غم شهادت برادرش حضرت ابوالفضل عليه السلامبرده بود  كه  فرموده باشند برادر كمرم خم شد .  زين

 

العابدين گفته بود كه من پس از سالها كه اين روضه   را  مي خواندم در  ان لحظه بطور محسوسي اين

 

مو ضوع را درك كردم.

 

ز بعد از اين حاثه  بود كه فشار زندگي بر روي دوش زين العابدين جوان سنگيني  مي كرد ارام و بي صدا

 

در غم از دست دادن برادر گريست و خود را امادي رويارويي با مو جهاي سهمگين زندگي كرد نگهداري از

 

خانواده برادر به همراه نگهداري خواهر كور بسيا ر نا ممكن به نظر مي رسيد  .  .بقيه ماجرا در شبهاي

 

ديگر.........

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 3:41  توسط حسین نطنزی  | 

 دستام مي لرزه ......

 

باز تيك عصبيم  عود كرده

 

افق نگام به كور رنگي مبطلا شده

 

تا ديروز ورد لبم باباجي بود

 

چهارشانه با ابرواني كلفت به هم پيوسته

 

هر روز صبح منو  از خواب مرگ بيدار ميكرد

 

 ومن طعم تلخ مرگ رو هر روز عق مي زدم

 

اما باباجي منو با جرعي از بودن امتداد مي داد

 

 در تعجبم چرا منو به حال خودم رها نمي كنه

 

البته گاهي هم وقتي  متوجه نشه!

 

اما باباجي  متوجه مي شه متوجه مي شه

 

چيزي نمي گه چيزي نمي گه

 

چيزي نمي گه چيزي نمي گه چيزي نمي گه ........................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 3:19  توسط حسین نطنزی  |